زير پلکت سايه بانم ميدهي؟ سوختم آيا پناهم ميدهي؟
آتشي افتاده بر جان و دلم ، قطره آبي بر لبانم ميدهي؟
ميهمان جان جانان گر شوم ، ميزباني را نشانم ميدهي؟
تا بياسايم دمي در پاي عشق ، زير چترت سرپناهم ميدهي؟
اي جواب پرسش بي پاسخم ، عشق را آيا نشانم ميدهي؟
رو مگردان نازنين با گوشه چشمت بگو در شرار چهره ات يک بوسه گاهم ميدهي؟
کاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم کرد ،
کاش مي شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهيم کرد ،
کاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد ،
کاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اول به نام عشق، دوم به نام تو، سوم به ياد مرگ. بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عاشق شدن مثل دست زدن به آتيش مي مونه .
پس سعي کن تا وقتي که جراتش رو پيدا نکردي هيچ وقت بهش دست نزني
اما اگه بهش دست زدي سعي کن طاقتش رو داشته باشي که تو دستهات نگهش داري
مثل من ![]()
کيسه ي کوچک چاي تمام عمر دلباخته ي ليوان شد.
ولي هر بار که حرف دلش را مي زد صدايش توي اب جوش مي سوخت .
کيسه ي کوچک چاي با يک تکه نخ رفت ته ليوان. حرف دلش را اهسته گفت...
ليوان سرخ شد
![]()
شادي را به غم
زياد را به كم
درخت را به ريشه
گاهي را به هميشه
ستاره را به آسمان
زمين را به كهكشان
كهنه را به نو
و
.
.
.
خودم را به تو![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم کرد ،
کاش مي شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهيم کرد ،
کاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد ،
کاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در روياهاي كودكانه آموختم به چيزي كه به من تعلق ندارد فكر نكنم اما ناگهان او همه ي فكرم شد
![]()
کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم.
ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن.
و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن ![]()
نامم غم است و از شهر دردها مي آيم .
مقصودم بارانيست که هرگر نخواهد باريد .
از پدري به نام غم و از مادري به نام آرزو در دهکده اي کوچک بنام عشق به دنيا آمده ام
و هر روز غروب با کوله باري که در آن جنازه ي مجبوبم را نهاده بودم به سوي وداع و تنهايي راه يافتم .
در شهري بنام عشق رشته کوهي است به نام محبت و در آن رودي است بنام صفا
و در انتها آبگبر جاده اي است بنام وداع و در زندگي وداعي است به نام غم و آينه اي است بنام اشک و فريادي است بنام دوست